توی ماشین نشسته بودیم. رادیو ماشین را تنظیم کردیم که خطبه های نمازجمعه را بشنویم. من جلو سمت راست نشسته بودم. گوش هایمان را تیز کردیم. سکوت، فقط گوش می دادیم. موضع عجیبی بود که برام غیر قابل تحلیل بود. یک از دوستان از ماشین پیاده شد. کمی بیشتر که گذشت یکی دیگه از دوستان هم پیدا شد. دوستان را صدا کردم. با بچه ها در مورد اینکه بوی خون می شنوم صحبت کردم.
بعد برای خوردن نهار به کبابی شاطر عباس رفتیم. هر چند بچه ها باهم شوخی می کردند اما می شد نگرانی را توی صورت هایشان دید. سعی می کردم با بچه ها شوخی کنم. گفتم یک کار عادلانه. از بشقاب همه یک نصف کوبیده برداشتم گفتم باید تقویت کنم، ممکنه حالا حالاها گوشت گیرم نیاد. کسی نخندید!
یادم است که با بچه ها بعد از نهار رفتیم پارک ملت. بچه ها پرسیدند چی کار می خواهیم بکینم؟ گفتم زندگی. ما یک راه و یک جوری از زندگی را انتخاب کرده ایم. هیچ چیز عجیی اتفاق نیفتاده است. اعتراض ما یک کار فوق برنامه نبود بخشی از شیوه زندگی مان بود. ما زندگی مان را ادامه می دهیم. به دوستان پیشنهاد دادم که برویم استخر. حسین هنوز هم گله می کند که در آن شرایط چه وقت استخر رفتن بود!
بعد از استخر با دوستان به سمت فرهنگستان حرکت کردیم. وقتی رسیدم جلسه شورای راهبردی تمام شده بود. دوستان داشتند از جلسه خارج می شدند. با آقای فاتح، بهزادیان نژاد و عرب مازار سلام و علیک کردم. در مورد جمعبندی جلسه پرسیدم. پاسخشان را که شنیدم وارد گفتگو نشدم. رفتم به سمت اتاق مهندس. حاج احمد ایستاده بود. گفتم می خوام با مهندس صحبت کنم. گفت مهندس نماز می خواند. گفتم خوب اشکال ندارد منتظر می مانم. البته همان لحظه مهندس در اتاق را باز کرد که نکته ای را به حاج احمد بگوید. سلام علیک کردم. گفت بعد از نماز صحبت می کنیم.
نشستم روی صندلی. آرنجم را گذاشتم رو زانو، دستم رو زیر چانه ام. فکرم درگیر وضعیت بود که مهندس من را صدا کرد. گفتگو کوتاهی بود. در مورد جمع بندی بازهم از مهندس پرسیدم. مهندس خیلی خلاصه توضیح داد و گفت البته هنوز باید مشورت بگیرد. من هم نظرم را گفتم. مهندس در جواب گفت حالا باز باید ببینیم تکلیف شرعی چیست. در جواب، تکلیف شرعی از نظر خودم را گفتم. با چند جمله ای صحبتمان تمام شد. خداحافظی کردم و از دفتر خارج شدم.
هتلی نزدیک تقاطع خیابان سپهبد قرنی و کریم خان زند هست. طبقه هفتم آن رستوارن سنتی است. تقریبا پاتوقی امن و آرامی بود که خیلی وقت ها گعده های دوستانه را آنجا برگزار می کردیم. آنجا جمع شدیم. در مورد شرایط صحبت کردیم. فشاری عجیبی روی خودمان احساس می کردیم. احسان درباره آدمهای که تجربه جنگ و جبهه دارند حرف زد. از ظهر بچه ها جلسه خواسته بودن؛ می خواستم نظر مهندس را هم برایشان بگویم. قرار شد جلسه ای بگزاریم. می بایست چند نفر دیکر از بچه ها هم شرکت کنند. حسین قرار شد جلسه را هماهنگ کند.
قرار شد جلسه همان محل جلسه قبلی برگزار شود برای اینکه اطلاع دادن به بچه ها امن تر باشد و لازم نباشد جای جلسه پشت تلفن گفته شود. محل جلسه، جایی در بلوری که نزدیک خانه ما بود، انتخاب شد.. ما بعد از انتخابات جلساتی را داشتیم. که هر شب تعدادی از اعضای جلسه بازداشت می شدند.
یکی از دوستان که از جمع جدا می شد و گفت نمی تواند در جلسه شرکت کند. عرض خیابان را که رد کرد. صدایش کردم. برگشت. گفتم چه قدر بهت بدهکار بودم. یادم نیست چیزی گفت یا نه. پولی از جیبم در آوردم شمردم و بهش دادم. گفتم حاجی بدهیمون صاف. چند ثانیه ای دستم را نگه داشت.
با ماشین یکی از رفقا به سمت محل قرار حرکت کردیم. بین راه گفتم برو دم یک داروخانه نگهدار. گاز، باند و چوپ آتل گرفتم. انگشتم را که شب بیست و دوم توی حمله نیروهای گارد به ستاد شکسته بود را آتل کردم. پشت پایم هم بخاطر داغی کاپوت پاترولی که روز ۲۵ خرداد روی اون ایستاده بودم تاول زده تاولش هم پاره شده بود. آنرا هم پانسمان کردم. زود تر از ساعت قرار رسیدم. چون خانه مان نزدیک بود گفتم من می روم خانه شارژر موبایل را بیاورم. خانه که رسیدم. احساس کردم مادرم خیلی نگران است. مستقیم رفتم وصل اینترنت شدم. اخبار را مرور کردم. دیدم مجمع روحانیون مبارز تجمع خودش را لغو کرده است. خبرهای دیگر را مرور کردم خبر های خوبی نبود. رجانیوز و فارس را نگاه کردم. دوستان زیادی آن لاین بودند. پی ام ها شروع شد. چند نفری پرسیدند هنوز بازداشت نشده ای؟ گفتم نه خدا رو شکر. یک از رفقا گفت می خواهد در موردی با من صحبت کند. گفتم انشاالله اگر بازداشت نشدم فردا شب صحبت می کنیم. دیدم پی ام ها داره زیاد می شود، این ویزیبل کردم. از اتاق آمد بیرون. خواستم از مادرم خدا حافظی کنم که گفت کجا می ری. گفتم باید برم. برمی گردم. مادرم خیلی نگران بود بطور عجیبی اصرار می کرد که نرو. پیشانی مادرم رو بوسیدم گفتم نگران نباش. سعیده هم گفت که داداش نرو. بازهم گفتم نگران نباشید اتفاقی نمی افتد. پیشانی او را هم بوسیدم. اصرارشان فایده نداشت؛ بچه ها منتظرم بودند، باید می رفتم. از خانه خارج شدم. اول بلوار شهدای صادقیه پدرم را دیدم که ایستاده و با یکی سخت مشغول صحبت است. با پدر خدا حافظی کردم. گفتم احتمالا از فردا موج بازداشت ها شروع می شود. شاید چند شبی خانه نیایم، نگران نباشید. پدرم کمی نگران شد. سعی کردم نگرانی اش را رفع کنم.
بلوار به طور عجیبی تاریک بود. حس اضطراب می داد. به سمت محل قرار حرکت کردم. انگار هیچ کدام از بچه ها نرسیده بودند. یک خورده به ونهای کنار بلوار مشکوک شدم. بی توجه رد شدم. ازمحل قرار فاصله گرفتم. ذهنم دوباره درگیر فردا و فردا ها شد. نگران خونهایی که احتمال می دادم ریخته شود؛ نگران از وضعیت کشور؛ مضطرب از هزینه ای که دوستانمان متحمل آن خواهند شد؛ در مورد کار درست؛ صحبت ها ی مهندس، نگرانی بچه ها؛ ذهنم مشغول واکنش ها و اخباری که چند لحظه پیش خواندم، بود. سنگینی عجیبی احساس کردم. شاید به خاطر همین سنگینی بود که احساس کردم باید با دوستانم حرف بزنم. و این بار را سبک تر کنم. بدون این که تصییم گرفته باشم دوباره به سمت محل قرار برگشتم.
یکدفعه مردی قد کوتاه مچ دست من گرفت و پرسید “آقا حمزه؟” و من قبل از این که جواب بدهم چند نفر دیگه از هر طرف دست من را گرفتند. در آن لحظه سعی کردم پدرم را مطلع کنم که تصور می کردم هنوز سر بلوار باشد. بلند پدرم را صدا زدم. من را به سمت یک ماشین بردند متوجه شدم که پدرم به دو به سمت ما می آید. بعدش همین قدر متوجه شدم که با گاز فلفل و شوکر به پدرم حمله کردند. با دست بند و چشم بند من را سوار یک ماشین کردند که خیلی سریع حرکت کرد. فکر کنم چند خیابان آنطرف تر بود. که توقف کردند. با چشم بند سوار یک ون کردند. شاید آنجا بود که دست بند فلزی را با دست بند یکبار مصرف پلاستیکی عوض کردند. از زیر چشم بند دیدم که افراد دیگری هم درون ون هستند. بیشتر دقت کردم. بله رفقای خودمان بودند. متوجه شدم آنها قبل از من بازداشت شده بودند. وجود دوستان در کنار من هم وضعیت منتاقض داشت. از یک طرف بازهم در کنار هم بودیم. از یک سو هم نگران وضعیت دوستان بودم.
یکی کنار من نشسته بود محاسن من را کشید. گفت برای چی ریش گذاشتی؟ هان؟ می خواستین چی کار کنین؟ تا آمدم حرفی بزنم گفت خفه شو میزنم داغونت می کنم ها! گفت بی چارتون می کنم. و با مشت زد توی بیضه هایم. می فهمیدم که بقیه بچه ها را هم اذیت می کنند. یکی شان مدام به بچه ها شوکر می زد شایدم دونفرشان شوکر داشتند. متوجه شدم به یکی شوکر می زند و او هیچ واکنشی نمی دهد. به او می گفت بچه پرو! پرو بازی در میاری می کشمت امشب و دوباره بهش شوکر می زد. خیلی این کار را تکرار می کرد. مدام محاسن بچه ها را می کشیدند. بطور عجیبی به اینکه بچه ها محاسنشان بلند بود حساس بودند. با جملات به این مضمون که امشب می کشیمتان مدام بچه ها را تهدید می کردند. اگر چه همه بچه ها در معرض آسیب بودند ولی من بیشتر نگران آن دوستی بودم که مدام بهش شوکر می زندند و او واکنشی نشان نمی داد.
بعد از مدتی ون متوقف شد. باز من را جابجا کردند. من را بردند توی یک پژو. یک نفر که سمت راست من نشسته بود سرم را فشار داد به سمت پاین صندلی؛ لاله گوشم را دولا کرد و فشار داد. هیچ واکنشی نشان ندادم. بعد از مدتی یک نفر دیگه آمد سمت چپ من نشست. با آمدن او برخوردهای تند نفر سمت چپ تمام شد. احساسم این بود که فاصله دوری نرفته بودیم که ماشین کنار دیواری که شبیه دیوار آجری بود توقف کرد. من را از ماشین پیاده کردند. بردند کنار دیواری و گفت دیوار همین جا وایستا. همان که سمت راستم نشسته بود موهام از پشت گرفت و البته آروم چند دفعه پیشنایم را به دیوار زد و گفت امشب حسابت را می رسیم. وارد جایی شدیم. آن زمان تصورم این بود که خانه ای در شهر است. توی اتاقی بردند. دست بند پلاستیکی را به سختی برید. گفت لباسات را در بیار. جاخوردم. تکان نخوردم. گفت می گم لباسات رو در بیار. باز مکث کردم… یک دست لباس خاکستری انداخت جلو من. گفت زود باش عوضش کن. توی دلم یک آخیش گفتم و لباسم را عوض کردم. شلوارش برام کوچک بود. گفتم شلوارش کوچک است. گفت وقتی می خوردی به فکر اینجا نبودی و یک شلوار بزرگ تر انداخت جلوم.
روی یک صندلی جلو یک میز نشستم. شروع کرد مشخصات را پرسیدن. اسم، فامیل، نام پدر و… همین که دیدم فرمی هست و مشخصاتی ثبت می شود خوشحال شدم. باز سعی کردم از زیر چشم بند کاغذهای روی میز رو نگاهی بندازم. فقط متوجه نامه ای با سربرگ سپاه شدم. پلاک خانه مان را اشتباه گفتم.
همان مرد قد کوتاه، همان که قد کوتاهش باعث می شد بتوانم راحت از زیر چشم بند ببینمش. مچ دست من را آرام گرفت و با خودش به اتاقی برد. از همان لحظه بازجویی شروع. ساعت ها بازجویی ادامه داشت. اذان صبح را که شنیدم گفتم می خواهم برم دستشویی. از دستشویی که آمادم بیرون. شروع کردم به وضو گرفت. چند لحظه ای مکث کردم با توجه وضعیت دستم آیا باید وضو جبیره ای بگیرم یا باند را باز کنم. که ظاهرا از بیرون من را می پایید. آمد تو و برای وضوی جبیره ای من را راهنمایی کرد. گفتم می خواهم نماز بخوانم. من را برد جایی من را تحویل یک نفر دیگر داد گفت ببرید نمازش را بخواند. در اتاقی را باز کرد. گفت برو نمازت را بخوان. جهت قبله را پرسیدم. وارد که شدم با خودم گفتم عجب نماز خانه کوچکی! یک و نیم متر در دو نیم متر. یک موکت سبز که با مربع های کوچک سفید چهار خانه شده بود. دیوارها تا دو متر سنگ بود و بقیه با گچ سفید شده بود. نماز را خواندم. با خودم گفتم تا بیاد دنبالم، بخوابم. گوشه جایی که فکر می کردم نمازخانه است دراز کشیدم. هوایش کمی سرد بود. زانوهایم را بغل کردم و خوابیدم.