۴
شهریور

همین الان

قبل از تحریر: جمعی از دوستان افطاری داشتند که فرصت شرکت در آن را نداشتم. قرار شد یادداشتی بنویسم که در جمع دوستان خوانده شود که متاسفانه بدلیل تاخیر من فرصتش از دست رفت و به مهمانی دوستان نریسد. با اندکی تغییر آنرا اینجا قرار می دهم.

همین الان

الان به موبایلم زنگ زد که کجایی و چند بار زنگ زدم جواب ندادی و از این حرفها. می دانید که چطور هم حق بجانب طلبکار می شد. ‍آمدم توضیح بدم اما انگار عجله داشت. گفت برای بچه ها چیزی نوشتی؟ گفتم می نویسم هنوز فرصت هست. گفت نه بابا دیر شده است الان افطار است. چقدر زود گذشت. گفت حالا چی می خوای بنویسی؟ گفتم نمی دانم. همزمان فکرم رفت به سمت تنها یادداشت محمد رضا که  که مدتها  پیش در وبلاگ رتوریک منتشر شد. در مورد رمضان. مطلب اش را اگر نخوانده اید همین تیکه اش را دوباره نقل می کنم. «جنس رمضان و سفر یکی است. هر دو سر سازگاری با ایستایی و مکان مندی ندارند. باور کن رمضان می آید و به ساحت هستی ما سفر می کند تا قدر “زمان” شناخته شود، تا بدانی زمان می آید و می رود و تو تا به “خود” بیایی می بینی زمان رفت و  شده ای یک “رویا باخته ی بزرگ” .»

این هم یادی از دوستمان باشده که اگر مثل همیشه تا بیاید جوانب کار را بررسی کند که چه بنویسد و چگونه٬ چند رمضان گذشته است و او همچنان در گیر لحظه ای است که دیگر وجود ندارد.

جایی نقل قولی دیدم از کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد، اثر معروف جان رید درباره­ی انقلاب روسیه. نقل قول کردن هم برای این است که برادر یاشار سلف بر حق دکتر یونسی اساسا ارزش نوشته ها را به نقل قولها و ارجاع به پیامبران یونانی می داند. اگر پیامبران یونانی نشدند علمای روسی. به هر حال نقل قول این است: «یک روز انقلاب معادل بیست سال زندگی معمولی است.»  بازه هایی است که مکرر باید تصمیم بگیریم٬ مدام در وضعیت انتخاب هستیم. روند عادی امور مختل می شود.

مثلا دیگر اینجوری نیست که بعد از کلاس٬ خرامان خرامان راه بیفتیم برویم تریای دانشکده علوم اجتماعی و کل تاریخ اندبشه را یک بار شخم بزنیم و برای اداره امور جهان نظریه بدیم. در همان حال هم چای و نسکافه مان را که سرد شده است را عوض کنیم. در پایان در حالی که مهدی دارد به ترافیک تهران فحش می دهد سلانه سلانه به سمت خانه هایمان برویم.

در این شرایط خیلی چیزها که از شدت عادی شدنش نمی دیدیم و حس اش نمی کردیم الان در فشردگی رویدادهای غیر عادی برایمان ملموس می شود. شاید یک مثال موضوع را واضحتر کند. فردی برای دیدن از عینک استفاده می کند. این فرایند از خلال عینک انجام می شود که او متوجه آن نیست. یعنی همان Ready to hand . اما اگر همان عینک دچار مشکل شود مثلا شیشه اش ترک بردارد، این واسطه را می بیند. متوجه عینک می شود. یا همان Present at hand .

تجربه سالی که گذشت باعث شد که خیلی چیزها برایم Present at hand شود. خیابان، قدم زدن، صدای آدامها. آشپزی، حالت صورت آدم ها، طبیعت، آسمان، کاغذ، پله ها، افق، طعم ها، بوها حسهای آشنا ولی غریب و هزاران چیز پیش پا افتاده که قبلا نمی دیدم.

کلاس جامعه شناسی سیاسی ما در ساختمان کلاسهای آموزش تشکیل می شد. مساحت کلاس فکر کنم حداکثر ده متر بود اما جذابیت کلاس دکتر خالقی باعث شده بود با دانشجویان مهمان حدود ۱۵ نفر سر کلاس حاضر باشیم . انگار همین هفته پیش بود. یادم هست که از همان موقع می خواستم فرصتی پیدا شود و با دکتر در موردی مفصل گپ بزنم. اما مدام به تاخیر افتاد. راستی اگر او را دیدید سلام من را  به او برسانید. حالا اینها را گفتم که اگر دو مفهمی که اشاره کردم مبهم بود دوستان آنچه از دکتر خالقی یادگرفته ایم را بازگو کنند.

خب فهرست چیزهایی که الان میتوانیم ببینیم خیلی بلند تر از این حرفهاست اما در این میان از چیزهایی که برای من دیدنی شده است موردی وجود دارد که می خواهم مطمئن شوم که شما هم این تجربه تان را فراموش نکرده اید. نمی خواهم موضوع رو خیلی شخصیش کنم برای همین از انچه برای من زمان را دیدنی کرد سُر می خورم. سُر خوردن اصطلاح دکتر قادری است. من وقتی در درس کاربرد نظریه های سیاسی به نمره خودم اعتراض کردم او گفت درست نوشته ای اما از روی مطالب فلسفی سُر خورده ای و موضوعات پراتیک را پر رنگ کرده ای. این شد که ما متوجه شدیم در درس کاربرد نباید به موارد پراتیک توجه داشته باشیم و این واژه دیگر یادمان نرفت.

به هر صورت برای من یک از چیزهایی که دیدنی شد زمان است. قبلا پایان را فراموش کرده بودم٬ گویی که اصلا وجود ندارد و من بینهایت فرصت دارم که به همه کارهایم برسم. کلی کار عقب مانده که به زمان مناسب موکول کرده بودم. نکته تلخ اما آن است که در این «به آینده واگذار کردن ها» سهم عزیز ترین ها بیشتر بود. آنهایی که خودمانی تر می دانستمشان٫ آنهایی که با هم صمیمی تر بودیم. آنهایی که آنقدر به هم نزدیک بودیم که بخشی از خودم می دانستمشان. خب می گفتم اینها که خودی هستند بگذار سر فرصت مناسب تر. الان باید به کارهای دیگر رسید. تا آن که یک دفعه سرم به دیوار شیشه ای زمان خورد.  تازه فهمیدم که فرصت چقدر کم بود و من این این دیوار نامرئی لعنتی را ندیده بودم.

از آن هم بدتر دیدم مهم ترین چیزها را به آینده موکول کرده ام. آینده ای که مدتها بود شروع شده بود ولی سراب آینده من را از آن غافل کرده بود.

گاهی که می خواهم برای بعضی٬ زمان را رویت پذیر کنم. از آنها می پرسم فرض کنید یک فردی به شما اطلاع بدهد شش ماه دیگر بیشتر فرصت حیات ندارید؟ چه می کنید. زندگی تان را چگونه می گذرانید؟ این سوال را جدی از خودتان بپرسید. اکثریت٬ برنامه زندگی شان خیلی فرق می کند. بیشتر افراد چون اصلا زمان را نمی دیده اند و فکر می کردند بی نهایت فرصت دارند اتفاقا مهم ترین کارهایشان را به آینده موکول کرده بودند. فکر کنید جواب شما چیست.؟

حواستان باشد به همین سرعتی که تا الان گذشته حتی سریع تر می گذرد. یک وقتی به خودمان می آییم و می بینم که وقتی نمانده و محبت های احتکار شده است که روی دست مان مانده است و عزیزان و دوستانمان که فرصت نداریم این مهم ترین بخش وجودمان را تقدیمشان کنیم. حواسمان باشد همین الان وقتش است که به آنها که دوستشان داریم بگوییم. همین الان وقتش است که پیشانی پدر و مادرمان را ببوسیم. همین الان وقتش است که خواهر و برادرانمان بدانند که خیلی دوستشان داریم. همین الان وقتش است که به استادمان بگوییم آقا ما رویمان نشد بگوییم که دوستتان دارییم. همین الان وقت عشق بازی و بوسیدن است. همین الان است که باید برای کسانی که دوستمان دارند و آنها که دوستشان داریم زمان بگذاریم. همین الان زمان آن است که هر چه غبار بی ارزش است از روی رابطه هامان بگیریم. همین الان وقتش است که خودمان را تعالی بدهیم. دقیقا همین الان و حواستان به زمان باشد. فرصتمان بی نهایت نیست.

۱۱ نظر

۲۷
مرداد

یادداشت های روزانه/ صفحه کلید

نه اینکه که فقط ترک عادت سخت بود٬ دستم در شمردن حروف از ذهنم عقب می افتاد. این بود که صفحه کلید را دوست نداشتم. این روزها که برق ندارم٬ بجای فرندفید و فیس بوک به کتاب ها و مجله ها ناخونک می زنم. بجای وبگردی در این کتابخانه لمیده ام. البته این توفیق اجباری نکاتی هم داشت. یادتان است قدیم می گفتم پنیر زیاد نخورید خرفت می شوید٬ الان هم من می خواهم بگویم استفاده زیاد از اینترنت باعث خرفتی می شود. چطورش را بعدا می گویم.

الان که دارم این نوشته را گوشه دفترم می نویسم بنظرم می آید قلم خیلی در دستم رام است. آنقدر رام که دیگر کلمات را نمی بینم. اما صفحه کلید انگار بجای اینکه رام باشد با انگشتان تو بازی می کرد. اینجوری است که کلمات را احساس می کنی. کلمات ورز می خورد. نمی دانم شاید بازهم این نق زدن ناشی از رنج ترک عادت باشد.

بدون نظر

۳۱
تیر

یاران گمنام جنبش سبز

تیتراژ پایانی فیلم کنفرانس مشترک میرحسین و آقای کروبی نکته جالبی دارد. اگر سرعت اینترنتان خوب است ببینید(+) اگر نه! صبر کنید تا برایتان بگویم. در انتهای فیلم دست اندرکاران کلمه از کسانی که در شرایط سخت آنها را برای برگزاری کنفرانس خبر یاری کرده اند تشکر می کنند. اما مهم تشکر ویژه ی آنهاست. «با تشکر ویژه ازیاران گمنام جنبش سبز در صدا و سیما که در تدوین این کنفرانس خبری ما را یاری رسانده اند.»

اصلا بگذارید بگویم «یاران گمنام جنبش سبز» رده فعالیت پر افتخاری است. «یاران گمنام» کسانی هستند که بدون اینکه کسی متوجه فعالیت آنها باشد٬ به صورت کاملا نا محسوس در هر جایی که هستند٬ در حد وسعشان٬ در جهت جنبش گام بر می دارند. برای آنها مسئولیت انسانی٬ وظیفه اخلافی یا تکلیف شرعی شان مهم است. مهم نیست که آیا دیگرانی متوجه فعالیت آنها می شوند یا نه! برایشان مهم نیست مورد تشویق قرار می گیرند یا نه! حتی برایشان مهم نیست کارهایشان کوچک است یا نه! برای آنها مهم است که به اندازه وسعشان تلاش کنند. مهم است که کارشان درست باشد.

اهمیت کار «یاران گمنام جنبش» نه فقط در این است که از چشمان نامحرمی که هیچ تفاوتی را برنمی تابند٬ پنهان هستند. فقط در این نیست که از گزند کسانی که به طور غیر قانونی بر عرصه سیاست مهر ممنوع زدند٬ در امان هستند. حتی فقط در این نیست که خرده مقاومت هایی که در هر گوشه شکل می گیرد٬ مقاومتی عظیم را می آفریند. ارتش نامرئی که هیچ کس یارای مقاومت در برابر آن را ندارد. اصلا عمق یک جنبش به گستردگی یاران گمنام آن است. یاران گمنامی که در محله اداره٬ شرکت٬ سازمانهای دولتی٬ تشکل های اجتماعی و حتی در سازمانهای امنیتی کشور یاور جنبش سبز هستند.

بنظرم اهمیت فراوان عضویت در رده ی «یاران گمنام جنبش سبز» در چیز دیگری است. مانند هر کنش اخلاقی دیگر وقتی مشوق ها و تطمیع های بیرونی نباشد امکان تعالی اخلاقی بالاتر است. آنجاست که می توانی مطمئن باشی نیت اخلاقی تو تعیین کننده بوده است. مسئولیت انسانی تو راهنمایت بوده است و تو به نیت قرب الهی تکلیفت را بجا آورده ای.

۲۸ نظر

۲۰
تیر

زندگی سیاسی

شما با فقیری رویرو می شوید. او در شرایط سختی به سر می برد. نیروی اخلاقی شما را وا می دارد که برای کمک به او تلاش کنید. خوب حالا فرض کنیم شما این وظیفه اخلاقی را در خودتان حس میکنید که تلاشتان را معطوف کاهش فقر بکنید. یعنی مجموعه کنش هایی را داشته باشید که شرایط عموم اعضای جامعه ای که شما هم عضو آن هستید با فقر فاصله بیشتری بگیرند. به این می گوییم سیاست. به بیان نظری امتداد اخلاق در عرصه عمومی می شود سیاست.

بگذارید از زاویه ای  دیگر به موضوع نگاه کنیم. فرض می کنم انتخاب ما یک زندگی اخلاقی است. بطور مثال پذیرفته ایم که اگر با فقیری مواجه می شویم به اندازه وسعمان مسئولیم. نکته ای که می خواهد توجه را به آن جلب کنم اینست که اگر انتخاب ما زندگی اخلافی باشد طبعا نمی توانیم نسبت به سیاست بی تفاوت باشیم. نمی توانیم مدعی باشیم که نسبت به وضعیت یک فقیر حساسیت اخلافی داریم اما در عین حال نسبت به فقر و یا مشی هایی که می تواند به گسترش یا کاهش فقر بیانجامد بی تفاوت باشیم. از این رو  کسی که انتخابش زندگی اخلاقی باشد بالطبع سیاسی هم هست.

خوب البته این ماجرا روی دیگری هم دارد. از سوی دیگر اگر دلمشغول سیاست باشیم نمی تواند زندگی فردی ما مستقل از ارزشهایی باشد که سیاست را شکل داده است. مثلا سازگار نیست که برای فاصله گرفتن شرایط عموم -اعضای جامعه ای که عضو آن هستیم- با فقر تلاش کنیم اما نسبت به همسایه فقیرمان حساسیت نداشته باشیم. نمی توان مدعی تلاش برای کاهش درد رنج عمومی بود اما در رفتار و سکنات فردی موجب درد و رنج یک دوست شد.

۵ نظر

۱۱
خرداد

صهیونیست صفتان

برادر فلسطینی من، ما سالهاست که با رنج شما آشناییم. نمی دانم چقدر مردم ما توانسته اند در این ظلمی که به شما می رود همراه تان باشند اما می توانم بهتان اطمینان بدهم که ما به ظلم اعتراض داشتیم. اصلا “صهیونیست” گاهی وقت ها در کلاممان بجای واژه ظالم می نشیند. اما الان می خواهم یک اعتراف بکنم. می خواهم بگویم دقیق احساس نمی کردیم بر شما چه می گذرد. عمق رنج شما را نمی فهمیدیم. همراهی می کردیم اما الان می فهمم همدل نبودیم. البته بخشی اش هم به خاطر پشتیبان بدنام شما در اینجاست؛ این هم شاید مظلومیت مضاعف شماهاست.

اما اتفاقاتی که در این ماه ها بر مردم ما گذشت خیلی چیزها را برایشان روشن کرده است. الان می فهمیم بر شما چه می گذرد. الان احساس می کنیم ظلم چگونه می تواند در تار پودمان بذر مقاومت بکارد. الان می فهمیم قصه مشت گره کرده در مقابل گلوله های سربی را. الان می فهمیم چه می کشید وقتی عزیزانتان را در خیابان، جلوی چشمانتان با گلوله می کشند و در دنیا جار می زنند که با اغتششاش گران برخورد کرده ایم. الان درک می کنیم اینکه عزیزانتان را می ربایند و برای مدتها بلا تکلیف در زندانها نگه می دارند یعنی چه. همیشه وقتی خبری از شما برادران فلسطینی می شنوم یاد صحنه ای می افتم که چند مامور صهیونیست با سنگ در حال شکستن استخوانهای یک برادر فلسطینی هستند. الان می فهمیم کتک خوردن در حد مرگ یعنی چه. الان می فهمم چطور کمک کردن به آسیب دیده هم جرم است. حتی شاید دعا کردن برایشان هم ! الان می فهمم چطور ممکن است حتی جنازه عزیزانمان را به ما بر نگردانند. قبلا حتی اگر هم می شنیدم نمی توانستم درک کنیم پشت دیوارهای زندان چه می گذرد.

نمی دانم صدای ما به شما می رسد یا نه اما خوب است بدانید ما بیش از همیشه با شما همدل هستیم. برادر، ما به کلام پیامبرمان ایمان داریم که گفت حکومت باکفر پایدار می ماند ولی با ظلم  نمی ماند. خدا شر صهیونیستها و صهیونیست صفتان از سر همه ما کم خواهد کرد. چه در تلاویو و چه در هر گوشه دیگر دنیا. ولعن الله علی القوم الظالیمن

۹ نظر

FireStats icon Powered by FireStats