<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>‫رتوریک &#124; یادداشت های حمزه غالبی</title>
	<atom:link href="http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.ghalebi.ir</link>
	<description>نوشته های حمزه غالبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 06 Sep 2010 23:31:20 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ از افطار تا سحر</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=347</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=347#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 06 Sep 2010 23:31:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=347</guid>
		<description><![CDATA[ظاهرا ساعت فیزیولوژیک بدن انسان ۲۵ ساعت است. در حالی که ساعت شبانه روز۲۴ ساعت. اینست که که اگر محکم مرز بانی نکنی برنامه های که بر اساس ساعت بدن تنظیم می شود هر روز یک ساعت پیش روی می کند. به طور نمونه ساعت خواب. ظاهر وقتی صبح کلاس نداشته باشی یا مجبور نباشی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ظاهرا ساعت فیزیولوژیک بدن انسان ۲۵ ساعت است. در حالی که ساعت شبانه روز۲۴ ساعت. اینست که که اگر محکم مرز بانی نکنی برنامه های که بر اساس ساعت بدن تنظیم می شود هر روز یک ساعت پیش روی می کند. به طور نمونه ساعت خواب. ظاهر وقتی صبح کلاس نداشته باشی یا مجبور نباشی صبح زود کارت بزنی به مرور هر شب دیرتر می خوابی.</p>
<p>حالا این راه هم در نظر بگیرید که شب ها آرامش بیشتری دارد و برای کسانی که احتیاج به تمرکز روی کار یا فعالیتشان دارند، ممکن است اتفاقا شب آرام را به روز پر از هیاهو ترجیح بدهند. از آن طرف بخشی از رفقا هم که شب زنده دارند. وقتی نگاه می کنی می بینمی با خیلی از رفقا که کار داری ساعت فعالشان نصفه شب است. ممکن است اینها تو را بیشتر هل بدهند. رمضان که دیگر هیچی! چسباندن افطار به سحری و موکول کردن خواب به بعد از سحر از آن کاتالیزور هاست. خب که چی؟ چه اشکال دارد وقتی شب ها راحت و آرام تر کار می کنی و شرایط تو ضروتی ایجاد نمی کند، تن به یک عادت اجتماعی بدهی؟ اگر به روشناییی و این حرفهاست که ظاهر دیگر بشر با تکنولوژی لامپ، بر طبیعت غلبه کرده است و هر موقع اراده کند می تواند خانه اش را همچون روز روشن کند. من خودم در چند سال گذشته که شلوغی محله مان نمی گذاشت در خانه مطالعه کنم مدتی قبل از امتحانات کاملا برنامه خوابم را به قول مهندسایπ  رادیان اختلاف فاز می دادم. یعنی ساعت فعالم را به زمانی منتقل می کردم که شهر در خواب بود. اما اتفاقا نکته همین جا است.</p>
<p>جدا از اینکه رفقای پزشکمان می گویند که همین ساعت بدن هم یک سری ویژگی هایی دارد؛ اینطور نیست که هر ساعتی خواستی بخوابی و با عادت دادن خودت کارایی ات را حفط کنی و روشنایی خورشید در تنظیم نظم بدن اهمیت فراوانی دارد؛ اما نکته این است که شب بیداری باعث می شود که زندگی شهری را هم از دست بدهی با بدی هایش و البته با همه ی خوبی هایش.</p>
<p>البته من چون از فردا دوباره باید برم سراغ درس و مشق و مدرسه خود به خود این طرحی که رمضان با خودش آورد، منظورم همان طرح افطار تا سحر خود به خود کان لم یکن است. این روضه را برای شما خواندم که سرخیز باشید و کامروا.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=347</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به کلام خدا هم رحم نمی کنند</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=338</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=338#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Sep 2010 01:14:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=338</guid>
		<description><![CDATA[بریده ای از حرف یا نقل قولی را از پس زمینه اش جدا می کنند و چنان بازنمایی می کنند که گاه ۱۸۰ درجه با نیت گوینده اش فرق می کند.  مدتی است که نوع تحریفات روزنامه کیهان توجهم را جلب کرده است. خب دوباره خودشان به خودشان استناد می کنند و آنقدر تکرار می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بریده ای از حرف یا نقل قولی را از پس زمینه اش جدا می کنند و چنان بازنمایی می کنند که گاه ۱۸۰ درجه با نیت گوینده اش فرق می کند.  مدتی است که نوع تحریفات روزنامه کیهان توجهم را جلب کرده است. خب دوباره خودشان به خودشان استناد می کنند و آنقدر تکرار می کنند که خود ما هم کم کم باورمان می شود که چنین حرفی زده ایم و حداکثر سعی می کنیم جوری آنرا توضیح دهیم. غافل از آنکه اساسا این موضع برساخته آقایان است.</p>
<p>دیروز در بین جمعی از دوستان در باره تفسیرهایی که موجب تحریف قرآن می شود بحث بود. ارایه کننده بحث به آیه ای جالب اشاره کرد. آیه ی  ۵۹ سوره نسا را حتما شنیده اید. «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِمِنْکُمْ». معنی این آیه این است که «ای مومنین از خداوند و پیامبر و متصدیان امور اطاعت کنید». بگذریم از اینکه اساسا &#8220;اولی الامر&#8221; که جمع است را ترجه نشد، جوری می آورند که &#8220;مفرد&#8221; به نظر می رسد. کسانی که به این آیه آشنا باشند حتما متوجه هستند که حضرات برای چه به این آیه استناد می کنند.</p>
<p>اما ظاهر این دوستان به کلام خدا هم رحم نکرده اند. این بریده از از آیه ۵۹ است که ادامه آن این است «إِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ » به عبارتی این آیه بعد از توصیه به اطاعت از امر متصدیان امور اضافه می کند اگر در امری &#8220;اختلاف نظر&#8221; پیدا کردید. «آنرا به خداوند و پیامبر عرضه بدارید». برایم عجیب است که آقایان همیشه در نقل قول از کلام خدا ادامه این آیه را سانسور و آنرا به صورت ناقص نقل کرده اند. بازهم این آیه ادامه دارد «إِن کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ ذَلِکَ خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلًا». یعنی «اگر به خداوند و روز واپسین ایمان دارید &#8230;» که من مدتهاست دارم به این نتیجه می رسم حضرات اصلا به چنین چیزهایی اعتقادی ندارند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=338</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ ایران شده فلسطین</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=332</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=332#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 01:01:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=332</guid>
		<description><![CDATA[تصور حمله به خانه ای که نه فقط یک مخالف سیاسی بلکه زن و فرزندان او را نیز در خود جایی می دهد٫ آنهم در شب روز قدس٫ برایم تداعی گر رنج محنت برادران فلسطینیمان است که خانه هاشان از شر صهیونیست ها در امان نیست. خدایا ما را از شر صهیونیست صفتان در امان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تصور <a href="http://www.sahamnews.org/?p=7185">حمله</a> به خانه ای که نه فقط یک <a href="http://m.friendfeed-media.com/f6fa089e62f5fa006d3b165f17213374fd036fc0">مخالف سیاسی</a> بلکه<a href="http://www.kaleme.com/1389/06/10/klm-30654"> زن </a>و فرزندان او را نیز در خود جایی می دهد٫ آنهم در شب روز قدس٫ برایم تداعی گر رنج محنت برادران فلسطینیمان است که خانه هاشان از شر صهیونیست ها در امان نیست. خدایا ما را از شر <a href="http://blog.ghalebi.ir/?p=163">صهیونیست صفتان</a> در امان بدار.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=332</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
<enclosure url="http://m.friendfeed-media.com/f6fa089e62f5fa006d3b165f17213374fd036fc0" length="5098265" type="audio/mpeg" />
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ کاهدون</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=328</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=328#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 11:02:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=328</guid>
		<description><![CDATA[خوب مدتی است به تعداد بالا کامنت و ایمیل هایی دریافت می کنم که قابل اسپم کردن نیستند. ظاهرا متن و عنوان و فرستنده های شون را روبوتی به با حروفی که به صورت اتفاقی انتخاب می شوند می سازد. امروز از یکی از دوستان پرسیدم توضیحاتی داد که خلاصش این بود که می خوان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوب مدتی است به تعداد بالا کامنت و ایمیل هایی دریافت می کنم که قابل اسپم کردن نیستند. ظاهرا متن و عنوان و فرستنده های شون را  روبوتی به با حروفی که به صورت اتفاقی انتخاب می شوند می سازد. امروز از یکی از دوستان پرسیدم توضیحاتی داد که خلاصش این بود که می خوان هکت کنن. یک سر توصیه امنیتی کرد که انشاالله رعایت می کنیم و مشکلی پیش نمی یاد اما خوب آقا چه کاریه؟ وبلاگ که آرشیوش هست دوباره راش میندازیم حداکثر چند ساعتی تعطیل می شه اونهم برای یک وبلاگ فکسنی که مهم نیست. بعدم توی ایمیل هم چیزی نیست. ایمیلی که مسایل شخصی توش باشه خوب آدرسش رو بلد نیستین که بخواین کاری بکنین. خلاصش اینکه بی خیال شین دارین به کاه دون می زنین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=328</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ قاعده هرم مازلو</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=320</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=320#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 14:41:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=320</guid>
		<description><![CDATA[یکی جذالبیت های مصر هرم هایی است که نظر هر ببننده را جلب می کند. این کنجکاوی آنقدر هست که عظمش را جزم کند تا برود و آنرا از نزدیک ببیند و یا حتی سعی کند از درون آن سر در بیاورد. به هر صورت ظاهرا من هم باید درون یکی از این هرم ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یکی جذالبیت های مصر هرم هایی است که نظر هر ببننده را جلب می کند. این کنجکاوی آنقدر هست که عظمش را جزم کند تا برود و آنرا از نزدیک ببیند و یا حتی سعی کند از درون آن سر در بیاورد. به هر صورت ظاهرا من هم باید درون یکی از این هرم ها بروم. و در قاعده اش سیری داشته باشم. بله منظورم همان قاعده هرم مازلو است. </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=320</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همین الان</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=313</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=313#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 26 Aug 2010 20:33:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[زندگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=313</guid>
		<description><![CDATA[قبل از تحریر: جمعی از دوستان افطاری داشتند که فرصت شرکت در آن را نداشتم. قرار شد یادداشتی بنویسم که در جمع دوستان خوانده شود که متاسفانه بدلیل تاخیر من فرصتش از دست رفت و به مهمانی دوستان نریسد. با اندکی تغییر آنرا اینجا قرار می دهم.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p id="internal-source-marker_0.4415689136367291"><strong>قبل از تحریر</strong>: جمعی از دوستان افطاری داشتند که فرصت شرکت در آن را نداشتم. قرار شد یادداشتی بنویسم که در جمع دوستان خوانده شود که متاسفانه بدلیل تاخیر من فرصتش از دست رفت و به مهمانی دوستان نریسد. با اندکی تغییر آنرا اینجا قرار می دهم.</p>
<p style="text-align: center;">همین الان</p>
<p style="text-align: center;">
<p>الان به موبایلم زنگ زد که کجایی و چند بار زنگ زدم جواب ندادی و از این حرفها. می دانید که چطور هم حق بجانب طلبکار می شد. ‍آمدم توضیح بدم اما انگار عجله داشت. گفت برای بچه ها چیزی نوشتی؟ گفتم می نویسم هنوز فرصت هست. گفت نه بابا دیر شده است الان افطار است. چقدر زود گذشت. گفت حالا چی می خوای بنویسی؟ گفتم نمی دانم. همزمان فکرم رفت به سمت تنها<a href="http://ghalebi.blogfa.com/post-97.aspx" target="_blank"> یادداشت محمد رضا </a>که  که مدتها  پیش در وبلاگ رتوریک منتشر شد. در مورد رمضان. مطلب اش را اگر نخوانده اید همین تیکه اش را دوباره نقل می کنم. «جنس رمضان و سفر یکی است. هر دو سر سازگاری با ایستایی و مکان مندی ندارند. باور کن رمضان می آید و به ساحت هستی ما سفر می کند تا قدر &#8220;زمان&#8221; شناخته شود، تا بدانی زمان می آید و می رود و تو تا به &#8220;خود&#8221; بیایی می بینی زمان رفت و  شده ای یک &#8220;رویا باخته ی بزرگ&#8221; .»</p>
<p>این هم یادی از دوستمان باشده که اگر مثل همیشه تا بیاید جوانب کار را بررسی کند که چه بنویسد و چگونه٬ چند رمضان گذشته است و او همچنان در گیر لحظه ای است که دیگر وجود ندارد.</p>
<p>جایی نقل قولی دیدم از کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد، اثر معروف جان رید درباره­ی انقلاب روسیه. نقل قول کردن هم برای این است که برادر یاشار سلف بر حق دکتر یونسی اساسا ارزش نوشته ها را به نقل قولها و ارجاع به پیامبران یونانی می داند. اگر پیامبران یونانی نشدند علمای روسی. به هر حال نقل قول این است: «یک روز انقلاب معادل بیست سال زندگی معمولی است.»  بازه هایی است که مکرر باید تصمیم بگیریم٬ مدام در وضعیت انتخاب هستیم. روند عادی امور مختل می شود.</p>
<p>مثلا دیگر اینجوری نیست که بعد از کلاس٬ خرامان خرامان راه بیفتیم برویم تریای دانشکده علوم اجتماعی و کل تاریخ اندبشه را یک بار شخم بزنیم و برای اداره امور جهان نظریه بدیم. در همان حال هم چای و نسکافه مان را که سرد شده است را عوض کنیم. در پایان در حالی که مهدی دارد به ترافیک تهران فحش می دهد سلانه سلانه به سمت خانه هایمان برویم.</p>
<p>در این شرایط خیلی چیزها که از شدت عادی شدنش نمی دیدیم و حس اش نمی کردیم الان در فشردگی رویدادهای غیر عادی برایمان ملموس می شود. شاید یک مثال موضوع را واضحتر کند. فردی برای دیدن از عینک استفاده می کند. این فرایند از خلال عینک انجام می شود که او متوجه آن نیست. یعنی همان Ready to hand . اما اگر همان عینک دچار مشکل شود مثلا شیشه اش ترک بردارد، این واسطه را می بیند. متوجه عینک می شود. یا همان Present at hand .</p>
<p>تجربه سالی که گذشت باعث شد که خیلی چیزها برایم Present at hand شود. خیابان، قدم زدن، صدای آدامها. آشپزی، حالت صورت آدم ها، طبیعت، آسمان، کاغذ، پله ها، افق، طعم ها، بوها حسهای آشنا ولی غریب و هزاران چیز پیش پا افتاده که قبلا نمی دیدم.</p>
<p>کلاس جامعه شناسی سیاسی ما در ساختمان کلاسهای آموزش تشکیل می شد. مساحت کلاس فکر کنم حداکثر ده متر بود اما جذابیت کلاس دکتر خالقی باعث شده بود با دانشجویان مهمان حدود ۱۵ نفر سر کلاس حاضر باشیم . انگار همین هفته پیش بود. یادم هست که از همان موقع می خواستم فرصتی پیدا شود و با دکتر در موردی مفصل گپ بزنم. اما مدام به تاخیر افتاد. راستی اگر او را دیدید سلام من را  به او برسانید. حالا اینها را گفتم که اگر دو مفهمی که اشاره کردم مبهم بود دوستان آنچه از دکتر خالقی یادگرفته ایم را بازگو کنند.</p>
<p>خب فهرست چیزهایی که الان میتوانیم ببینیم خیلی بلند تر از این حرفهاست اما در این میان از چیزهایی که برای من دیدنی شده است موردی وجود دارد که می خواهم مطمئن شوم که شما هم این تجربه تان را فراموش نکرده اید. نمی خواهم موضوع رو خیلی شخصیش کنم برای همین از انچه برای من زمان را دیدنی کرد سُر می خورم. سُر خوردن اصطلاح دکتر قادری است. من وقتی در درس کاربرد نظریه های سیاسی به نمره خودم اعتراض کردم او گفت درست نوشته ای اما از روی مطالب فلسفی سُر خورده ای و موضوعات پراتیک را پر رنگ کرده ای. این شد که ما متوجه شدیم در درس کاربرد نباید به موارد پراتیک توجه داشته باشیم و این واژه دیگر یادمان نرفت.</p>
<p>به هر صورت برای من یک از چیزهایی که دیدنی شد زمان است. قبلا پایان را فراموش کرده بودم٬ گویی که اصلا وجود ندارد و من بینهایت فرصت دارم که به همه کارهایم برسم. کلی کار عقب مانده که به زمان مناسب موکول کرده بودم. نکته تلخ اما آن است که در این «به آینده واگذار کردن ها» سهم عزیز ترین ها بیشتر بود. آنهایی که خودمانی تر می دانستمشان٫ آنهایی که با هم صمیمی تر بودیم. آنهایی که آنقدر به هم نزدیک بودیم که بخشی از خودم می دانستمشان. خب می گفتم اینها که خودی هستند بگذار سر فرصت مناسب تر. الان باید به کارهای دیگر رسید. تا آن که یک دفعه سرم به دیوار شیشه ای زمان خورد.  تازه فهمیدم که فرصت چقدر کم بود و من این این دیوار نامرئی لعنتی را ندیده بودم.</p>
<p>از آن هم بدتر دیدم مهم ترین چیزها را به آینده موکول کرده ام. آینده ای که مدتها بود شروع شده بود ولی سراب آینده من را از آن غافل کرده بود.</p>
<p>گاهی که می خواهم برای بعضی٬ زمان را رویت پذیر کنم. از آنها می پرسم فرض کنید یک فردی به شما اطلاع بدهد شش ماه دیگر بیشتر فرصت حیات ندارید؟ چه می کنید. زندگی تان را چگونه می گذرانید؟ این سوال را جدی از خودتان بپرسید. اکثریت٬ برنامه زندگی شان خیلی فرق می کند. بیشتر افراد چون اصلا زمان را نمی دیده اند و فکر می کردند بی نهایت فرصت دارند اتفاقا مهم ترین کارهایشان را به آینده موکول کرده بودند. فکر کنید جواب شما چیست.؟</p>
<p>حواستان باشد به همین سرعتی که تا الان گذشته حتی سریع تر می گذرد. یک وقتی به خودمان می آییم و می بینم که وقتی نمانده و محبت های احتکار شده است که روی دست مان مانده است و عزیزان و دوستانمان که فرصت نداریم این مهم ترین بخش وجودمان را تقدیمشان کنیم. حواسمان باشد همین الان وقتش است که به آنها که دوستشان داریم بگوییم. همین الان وقتش است که پیشانی پدر و مادرمان را ببوسیم. همین الان وقتش است که خواهر و برادرانمان بدانند که خیلی دوستشان داریم. همین الان وقتش است که به استادمان بگوییم آقا ما رویمان نشد بگوییم که دوستتان دارییم. همین الان وقت عشق بازی و بوسیدن است. همین الان است که باید برای کسانی که دوستمان دارند و آنها که دوستشان داریم زمان بگذاریم. همین الان زمان آن است که هر چه غبار بی ارزش است از روی رابطه هامان بگیریم. همین الان وقتش است که خودمان را تعالی بدهیم. دقیقا همین الان و حواستان به زمان باشد. فرصتمان بی نهایت نیست.</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=313</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/کاش حتی تصورش را نکنید.</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=302</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=302#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 22:14:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=302</guid>
		<description><![CDATA[خواندن و شنیدن از رنج یک انسان همیشه تلخ است. تلخی که این روزها بیشتر از آن می شنویم. نمی دانم نامه حمزه کرمی را به آقای دادستان را خوانده اید یا نه. نمی دانم بر خود لرزیده اید که این تنها مشتی از نمونه ی خروارهاست که که الان مجال شنیدنش را یافته ایم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p id="internal-source-marker_0.9853435326367617">خواندن و شنیدن از رنج یک انسان همیشه تلخ است. تلخی که این روزها بیشتر از آن می شنویم. نمی دانم<a href="http://tahavolesabz.com/item/5695" target="_blank"> نامه حمزه کرمی</a> را به آقای دادستان را خوانده اید یا نه. نمی دانم بر خود لرزیده اید که این تنها مشتی از نمونه ی خروارهاست که که الان مجال شنیدنش را یافته ایم. نمی دانم می توانید تصور کنید وقتی او را تهدید به اعدام و برایش حکم مرگ صادر می کرده اند بر او چه گذشته است. نمی دانم می توانید تصور کنید وقتی فحش٬ توهین٬ تحقیر و کتک را تحمل می کرده است بر سر او چه آمده است. نمی دانم می توانید تصور کنید وقتی تهدید به تجاوز می شده است او چگونه بوده است. نمی دانم می توانید تصور کنید ماهها انفرادی چه بر سر آدم می آورد. اما یک چیز را دوست ندارم حتی لحظه ای در ذهنتان تصور کنید: آنجا که به او می گویند صدای دخترت است که از سلول کناری می آید.</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=302</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ «یک روز انقلاب معادل بیست سال زندگی معمولی است.»</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=293</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=293#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Aug 2010 13:53:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[«انقلابی که فکرش را نمی کردند» عنوان مقاله ای است از چارلز کورزمن. این مقاله بخشی از کتابی با همین عنوان است که خانم صادقی آنرا به فارسی برگردانده است. این نوشته تحلیل فوق العاده ای از انقلاب است. و نکاتی در مورد رویکرد علوم اجتماعی در مورد پیش بینی پدیده های اجتماعی دارد که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p id="internal-source-marker_0.8025768424849957">«انقلابی که فکرش را نمی کردند» عنوان مقاله ای است از چارلز کورزمن. این مقاله بخشی از کتابی با همین عنوان است که خانم صادقی آنرا به فارسی برگردانده است. این نوشته تحلیل فوق العاده ای از انقلاب است. و نکاتی در مورد رویکرد علوم اجتماعی در مورد پیش بینی پدیده های اجتماعی دارد که چند وقتی است تقلا می کنم به دوستان بگویم اما از پسش بر نمی آیم. بنظرم نویسنده این مطلب این ناتوانی علوم اجتماعی را به خوبی نشان داده است. صرف نظر از این هم این تحلیل خواندنی است که امیدوارم مفصل بودنش و عادت کوتاه خوانی اینترنتی باعث نشود که این مطلب را از دست بدهید.</p>
<p><a href="http://www.alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&amp;ID=200" target="_blank">انقلابی که فکرش را نمی کردند</a></p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=293</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ ایمان</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=285</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=285#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 22:47:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[آنقدر ساکت است که پر شده است از صدای ورق خوردن صفحات٬ سوار بر صدای ضعیفی از صفحه کلید ها. آنقدر آرام است که متوجه کوچک ترین تکانها می شوی. تو نزدیک کریدور هایی هستی که با قفسه ی کتاب ها درست شده است. خب قاعدتا هم سالنی را انتخاب کرده ای که موضوعش برایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p id="internal-source-marker_0.13854895951226354">آنقدر ساکت است که پر شده است از صدای ورق خوردن صفحات٬ سوار بر صدای ضعیفی از صفحه کلید ها. آنقدر آرام است که متوجه کوچک ترین تکانها می شوی. تو نزدیک کریدور هایی هستی که با قفسه ی کتاب ها درست شده است. خب قاعدتا هم سالنی را انتخاب کرده ای که موضوعش برایت جالب است. میز آنقدر فضا دارد که بتوانی یک بغل کتاب به اضافه یک دیکشنری بزرگ دو جلدی را دور و بر خودت بریزی. فضا از یک طرف به همان راهروهایی که با قفسه کتابها درست شده است محصور است و از یک طرف به پنجره های بزرگی  -که نور حیاط پر از درختان بلند را به داخل منتقل می کن- محدود. تو بین سقفی بلند با آستری موجی شکل و کفی که با یک موکت نرم پوشیده شده است٬ هستی. شاید از بی جنبگی من در این بهشت خواندن باشد که کفشهایم را در می آورم و پای برهنه بین قفسه ها می گردم. کتابهای مختلف را انتخاب می کنم. البته ممکن است چند صفحه ای از آنها را بیشتر ورق نزنم حتی اصلا نخوانم.</p>
<p>این هم چند خطی از کتاب دین٬ قدرت٬ جامعه که چند مقاله و سخنرانی ماکس وبر است و با ترجمه احمد تدین در دسترس است. این کتاب توسط انتشارات هرمس هم منتشر شده است. اینهم بریده ای از صفحه ی ۱۳۶ آن:</p>
<p>«ممکن است سیاستمدار در خدمت هدفی ملی٬ انسانی٬ اجتماعی٬ اخلاقی٬ فرهنگی٬ دنیوی٬ الهی یا مذهبی باشد. یا اعتقاد شدیدی به پیشرفت٬ صرف نظر از معنای آن داشته باشد. و یا در کمال آرامش چنین نگرشی را نفی کند. همچنین ممکن است ادعا کند که به خاطر یک عقید تلاش می کند یا چنین دیدگاهی را یکسره رد کند٬ و نیر ممکن است بخواهد درخدمت مقاصد مادی زندگی روزمره باشد. اما در هر حال٬ همواره باید نوعی ایمان وجود داشته باشد. در غیر این صورت حتی بزرگترین موفقیت های عینی سیاسی در زیر سایه ی شوم بی ارزش بودن از درخشش باز می ماند.»</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=285</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادداشت های روزانه/ پایان گفتگو</title>
		<link>http://blog.ghalebi.ir/?p=275</link>
		<comments>http://blog.ghalebi.ir/?p=275#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 17:25:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حمزه غالبی</dc:creator>
				<category><![CDATA[یادداشت های روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.ghalebi.ir/?p=275</guid>
		<description><![CDATA[خب  کم کم  ایرادت این وبلاگ در حال رفع شدن است. ستون پیوندها هم راه افتاد. امروز چند وبلاگ را پیوند زدم. برایم مهم بود برخی از وبلاگ های دوستان آنطرفی را هم پیوند بزنم. آنطرفی منظور دوستانی است که اصول گرا خطاب می شوند. من البته با کاربرد این عنوان موافق نیستم. برای همین هم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خب  کم کم  ایرادت این وبلاگ در حال رفع شدن است. ستون پیوندها هم راه افتاد. امروز چند وبلاگ را پیوند زدم. برایم مهم بود برخی از وبلاگ های دوستان آنطرفی را هم پیوند بزنم. آنطرفی منظور دوستانی است که اصول گرا خطاب می شوند. من البته با کاربرد این عنوان موافق نیستم. برای همین هم می گویم آنطرفی ها.  اهمیتش ناشی از خطری است که گسستن این پیوندها دارد و نگرانی عمیقی از آینده ایران که ریشه هم را در امتناع گفتگو بین این دو طرف می بینم. خطری که به نظر من خیلی جدی است. حالا اگر خیلی برایتان روشن نبود یادداشت زیر که چند سال پیش نوشته شه است را بخوانید کمی توضیحاتش بیشتر است:</p>
<p><strong><a href="http://ghalebi.blogfa.com/post-18.aspx">مرزهای سرخ گفتمانها</a></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.ghalebi.ir/?feed=rss2&amp;p=275</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
